تلگرام
کانال ائل در تلگرام
دنبال کنید

روایتی ناب از عاشقانه های یک مادر و پسر؛

گفته بود به مادرم بگویید، مادر شهید شدنت مبارک!/ احساس می کنم همه شهدای گمنام، محسنِ من هستند

قرار ملاقات را به گرمی قبول می کند به این شرط که از نام و نشان خود و جگرگوشه اش چیزی ننویسم؛ می خواهد همچون محسنش، گمنام بماند، من هم اصرار نمی کنم و با یک "باش اوستا" رضایتش را جلب می کنم.

گفته بود به مادرم بگویید، مادر شهید شدنت مبارک!/ احساس می کنم همه شهدای گمنام، محسنِ من هستند

ائل/ میناسادات حسینی؛

مادر، مادر است، حس و حالش را وقتی می توانی درک کنی که مادر باشی، حال بماند که مادر شهید بودن احساسی متفاوت تر است.

فردا سالروز وفات مادری است که ام البنین خطابش می کردند، مادری مهربان و پرستاری دلسوز که در تقویم ما روز تمجید از همسران و مادران شهدا نیز نام گرفته است.

ام البنین، از بانوان فرزانه و ارجمندي بود که به اهل بیت ـ علیهم السلام ـ معرفتی والا داشت و از اخلاص و صفا درولایت بهره‌مند بود. پدرش حزام بن خالد و مادرش لیلی دختر شهید بن ابی عامر نام داشت. او را حضرت عقیل ـ علیه السلام ـ که به علم انساب احاطه داشت برای جناب أمیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ انتخاب کرد.

فاطمه صدایش می‌زدند. پس از آن که از ازدواج با أمیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ صاحب چهار فرزند برومند و رشید به نام های عباس، عبدالله، جعفر و عثمان ـ علیهم السلام ـ شد او را با کنِه شریفِ اُم البنیـن خطاب می‌کردنـد.

حضرت ام‌البنیـن ـ سلام الله علیها ـ در طول حیات شریف خود برای فرزندان أمیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ بسان مادری دلسوز و پرستاری مهربان بود.

این بانوی مکرمه اگر چه در کربلا نبود ولی از ناله و گریه در عزای حضرت سیدالشهداء قرار نداشت. وقتی زنها او را ام‌البنیـن خطاب می کردند و تسلیت می دادند می فرمود: دیگر مرا ام‌البنیـن نخوانید.1حق داشت، آخر چهار فرزندش را فدای عزیز زهرا حسین ـ علیه السلام ـ کرده بود. علامه مامقانی می نویسد: از علّو مقام حضرت ام‌البنیـن ـ سلام الله علیها ـ همین بس که وقتی بشیر بن جذلم خبر شهادت فرزندانش را به او داد، فرمود: رگ‌های قلبم را بریدی! فرزندانم و هر آنچه زیر آسمان است به فدای اباعبدالله الحسین ـ علیه السلام ـ باد.2

امام باقر ـ علیه السلام ـ درباره حضرت ام‌البنیـن ـ سلام الله علیها ـ می فرمایند: آن حضرت به بقیع می‌رفت و آن قدر جانسوز مرثیه می‌خواند که مروان ملعون با آن قساوت قلب گریه می‌کرد.3 این گریه و زاری حضرت ادامه داشت تا بدرود حیات گفت.

بک هفته مانده به سالروز میلاد پر خیر و برکت حضرت زهرا (س) و روز مادر به سراغ مادری می روم که تنها در خانه ای قدیمی زندگی می کند.

نامش را بی بی رقیه می گویند، از مهربانی هایش زیاد شنیده ام، اما مشتاق دیدارش هستم.

قرار ملاقات را به گرمی قبول می کند به این شرط که از نام و نشان خود و جگرگوشه اش چیزی ننویسم؛ می خواهد همچون محسنش، گمنام بماند، من هم اصرار نمی کنم و با یک "باش اوستا" رضایتش را جلب می کنم.

در ادامه گفتگوی من با این مادر شهید گمنام را می خوانید.

می دانستم دلش در جبهه هاست ولی چیزی نمی گفت

ائل/ بی بی رقیه از محسن بگویید و از این همه سال، چشم انتظاری...

محسن، 10 ساله بود که پدرش به رحمت خدا رفت، من همین یک فرزند را داشتم، آن زمان چون در سن کم ازدواج کرده بودم، تنها 27 سال سن داشتم که بیوه شدم، خواستگار هم زیاد داشتم اما هم به خاطر علاقه ای که به همسرم داشتم و هم می خواستم محسن را خودم بزرگ کنم، تن به ازدواج ندادم ولی محسن هر روز که بزرگتر می شد، آقاتر و با کمالات تر می شد، عصای دستم بود و همه جوره کمک حالم.

وقتی جنگ شروع شد، 17 سال سن داشت، سال آخر مدرسه بود، هیچ چیز نمی گفت اما می دانستم دلش در جبهه هاست و وقتی شهیدی را تشییع می کردند، دلش خون می شد، دو سال از جنگ گذشت، بعد از پایان تحصیلاتش در مدرسه هم شاگرد مکانیک شده بود و نان آور خانه، از همان زمانی که کار می کرد دیگر به من اجازه نداد خیاطی کنم، من هم دوست نداشتم به غرور جوانی اش بربخورد، قبول کردم.

19 ساله بود که عطش دفاع از خاک و ناموس وطن لب تشنه اش کرده بود، اما چیزی درونش اجازه نمی داد این موضوع را با من مطرح کند، ولی بلاخره خودم پیش قدم شدم.

گفتم، محسن نمی خواهی به جبهه بروی؟

ائل/ یعنی خودتان به محسن پیشنهاد اعزام به جبهه را دادید؟

بله! خوب به خاطر دارم، عصر یک روز پاییزی در آبان ماه سال 61 بود، محسن از سر کار آمد و مشغول خواندن قرآن بود، کنارش نشستم و برایش چایی ریختم، وقتی از خواندن قرآن فارغ شد، رو به رویش دو زانو نشستم و گفتم، محسن نمی خواهی به جبهه بروی؟؟؟

سکوت کرد و سرش را پایین انداخت و گفت دارم به مادرم خدمت می کنم و چه اجری بالاتر از این...

خنده ای زد و من ادامه دادم می خواهم به جبهه بروی، دوست ندارم شهید شوی هر چند شهادت هم توفیق بزرگی است، اما راضی ام به رضای خدا.

دعا کن لایق شهادت بشوم

هیچ چیزی نمی گفت تا اینکه خم شد و پاهایم را بوسید، گفت مادر تو لیاقت مادر شهید بودن را داری، دعا کن من هم لایق شهادت بشوم.

دلم ریخت... انگار که از پیشنهادم پشیمان شده باشم، اما مقاومت کردم ولی نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم، گفتم تو لایق بهترین هایی، برو و با دشمنان خدا بجنگ، پیروزی با ماست.

چشمانش را از خاطر نمی برم، شوق عجیبی داشتند، در دلم غوغایی بود، نمی دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی از اینکه اینقدر محسن را خوشحال می دیدیم به خودم می بالیدم!

گفته بود به مادرم بگویید، مادر شهید شدنت مبارک

ائل/ پس بلاخره عازم جبهه اش کردید؟

بله، 20 آبان ماه سال 61 به جبهه رفت ولی...

"بغض راه گلوی بی بی رقیه را می بندد... ساکت می شوم، نمی خواهم رشته افکارش به دست من پاره شود... با گوشه چادرش اشک هایش را پاک می کند و ادامه می دهد"

دو ماه بود از رفتنش گذشته بود اما 10 روز آخر هیچ تماسی از او نداشتم، دو ماه شد 4 ماه، نزدیک عید بود و روزهای آخر اسفند که درب خانه مان به صدا در آمد، چند تن از دوستان محسن بودند، به آن ها تعارف کردم تا داخل بیایند ولی امتناع کردند، بلاخره، علی که دوست صمیمی اش بود خم شد و چادرم را بوسید، گفت بی بی جان، محسن گفت به شما بگویم، مادر شهید شدنت مبارک باشد...

ائل/ چه اتفاقی افتاد؟ چکار کردید؟

به یکباره به زمین افتادم، یاد حرف های آن روزش افتادم که گفت تو لیاقت مادر شهید شدن را داری... باور نمی کردم، نمی توانستم گریه کنم، چهره محسن لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمی رفت. چند روز گذشت تا به خودم آمدم.

در لحظات آخر شهادت گفته به مادرم بگویید در بهشت منتظرش هستم

ائل/ لحظات آخر و شهادت محسن، دوست صمیمی اش کنارش بوده که راوی حرف هایش به شما شده است؟

بله. علی تعریف می کرد که محسن با شجاعت می جنگیده ولی در حین آرپی جی زدن، گلوله ای به قلبش می خوردم و می افتد. لحظات آخر علی به بالین محسن می رود که ذکر الحمدالله می گفته و اشهدهایش را می خوانده، در آخر هم گفته به مادرم سلام برسان و بگو در بهشت برین خدا منتظرش هستم، گفته بگو مادر شهید شدنت مبارک باشد و بعد از آن هم شهید شده است.

بعد از آن درگیری ها زیاد بوده و جنازه پاک شهدا را نتوانسته اند به عقب برگردانند و برای همین هم محسن من جاودانه شده و گمنام مانده است.

به پهنای صورت اشک می ریزم و هیچ چیزی نمی توانم بگویم. بی بی رقیه برایم آب می آورد. سوالی ندارم که بپرسم، عاشقانه گی های این مادر و فرزند امان دلم را بریده و غبطه تنها چیزی است که می خورم.

بی بی رقیه ادامه میدهد...

احساس می کنم همه شهدای گمنام، محسنِ من هستند

الان 35 سال از شهادت تنها فرزندم می گذرد، همه این 35 سال را به یاد او زندگی کرده ام، به مزار شهدای گمنام که می روم، احساس می کنم همه آن ها محسن من هستند، برایشان هر پنج شنبه مادری می کنم، چیزی درونم می گوید که محسن این کار را دوست دارد.

می خواهم زودتر محسن را ببینم ولی هیچ وقت از خدا مرگ نخواسته ام، می دانم روزی و به واسطه شهیدم، خدا مرا بهشتی خواهد کرد و از گناهانم خواهد گذشت تا به جگرگوشه ام بپیوندم.

مادر شهید گمنام بودن سخت است ولی چیزی است که خدا برایم خواسته است و من راضی به رضای خدا هستم.

ای کاش شرمنده نشویم...

شهدا زيباترين حديث بندگي را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. يعقوب‌هاي بي‌قراري كه براي رسيدن به يوسف زيباي شهادت بي‌قراري مي‌كردند و زليخاي دنيا نتوانست آنها را مفتون خويش كند. و خوشا به حال مادرانی چون بی بی رقیه که خدا برای خودشان انتخابشان کرده، ای کاش بتوانیم شرمنده مادران و پدران شهدا نشویم.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید

https://goo.gl/bPUuET
*** Section News End AdSense ***
*** Section AdSense ***