تلگرام
کانال ائل در تلگرام
دنبال کنید

ائل به بهانه روز جهانی کودک گزارش می دهد؛

می خواهم یک روز تمام مصیبت هایم را بنویسم/ هیچ آرزویی ندارم جز اینکه دیگر در این دنیا نباشم

از خواندن و نوشتن هیچ چیزی نمی دانم ولی خیلی دوست دارم یک روز بتوانم نوشتن بلد شوم و تمام اتفاقاتی که برایم افتاده است را بنویسم.

می خواهم یک روز تمام مصیبت هایم را بنویسم/ هیچ آرزویی ندارم جز اینکه دیگر در این دنیا نباشم

ائل/ میناسادات حسینی؛

اسمش رضاست، 12 سال سن دارد. هر بار که او را در چهارراه و پشت چراغ قرمز می بینم، دستمال کاغذی طرح عروس و داماد را به زور از پشت پنجره ماشین نشانم می دهد که بخر!

امروز شیشه را پایین دادم و گفتم مگر چقدر دستمال کاغذی استفاده می کنم که هر بار مجبورم میکنی بخرم؟!

لبخند تلخی زد و گفت: توروخدا بخر، مگر چیزی ازت کم میشه! بغضی کرد و از ماشین من فاصله گرفت...

نتوانستم چهارراه را بدون توجه به این پسرک 12 ساله ترک کنم، ماشین را جایی پارک کردم و به نزدش آمدم، داشت با راننده دیگری بر سر قیمت دستمال کاغذی چانه میزد، از پشت صدایش زدم، آقا پسر میشه با هم حرف بزنیم؟!

تعجب کرد! من که دیگه اصرار نکردم، چیکارم داری؟!

لبخندی زدم و گفتم میشه بیای داخل ماشین من با هم حرف بزنیم، می خوام هم تو کمکم کنی و هم من کمکت کنم!

تعجبش بیشتر شد ولی نمی دانم کدامین حسش او را برای آمدن نزد من کنجکاوتر کرد!

داخل ماشین که نشستیم خودم را به رضا معرفی کردم، گفتم خبرنگارم و می خواهم با وی از سختی هایی که می کشد مصاحبه کنم، در ابتدا می خواست برود ولی به هر طریق ممکن راضی اش کردم، چند دقیقه ای پیشم بماند.

به بهانه فرارسیدن روز جهانی کودک پای صحبت های دو نفره من و این کودک مظلوم کار بنشینید:

مجبورم کار کنم

ائل/ رضا از خودت بگو و خانواده ات، خواهر و برادر داری؟

12 سال سن دارم، از وقتی فهمیده ام کار یعنی چی، کار می کنم، نه اینکه دوست داشته باشم، نه؛ مجبورم کار کنم.

غیر از من یک برادر 10 ساله و خواهر 5 ساله هم دارم، چند چهارراه آن طرف تر، برادر کوچکم هم دستمال کاغذی می فروشد. خواهرم هم همراه مادرم، هرازگاهی می روند خانه پولدارهای شهر و حیاط و خانه شان را تمیز می کنند.

ائل/ و پدرت؟

پدر ندارم، یعنی داشتم ولی انقدر مواد کشید تا مُرد...

سرش پایین است و شانه هایش سنگین، آنقدر سنگین که فکر می کنم نمی تواند سر بلند کند... بیسکویتی همراه دارم، همان را بهانه میکنم و صدایش میزنم، آقارضا از دهن نیفتد!

سرش را بلند میکند و بیسکوییت را از دستم می گیرد و می خواهد برود که مانع میشوم!

هنوز هزاران سوال بی جواب در ذهنم دارم...

زندگی مان هر روز شبیه جهنم بود

ائل/ فوت پدرت باعث شد تا کار کنی؟

تا قبل از مُردن پدرم هم کار می کردم، هر چه کار می کردم به زور ازم می گرفت و با همان هم مواد می گرفت، روزی نبود که در خانه من و برادر و خواهرم مادرم را کتک نزند، زندگی مان هر روز شبیه جهنم بود ولی از وقتی مُرده آرامش داریم، هر چند کار کردن سخت است...

ائل/ مدرسه نمی روی آقا رضا؟

نه، از خواندن و نوشتن هیچ چیزی نمی دانم ولی خیلی دوست دارم یک روز بتوانم نوشتن بلد شوم و تمام اتفاقاتی که برایم افتاده است را بنویسم.

می خواهم یک روز تمام مصیبت هایم را بنویسم

ائل/ پس دوست داری نویسنده شوی؟

نه به آن معنی، می خواهم همه مصیبت هایی که به سرمان آمده است را بنویسم تا همه بخوانند و به خاطر زندگی که دارند خدارا شکر کنند.

می خواهم بمیرم

ائل/ آرزویی داری؟

نه هیچ آرزویی ندارم جز اینکه دیگر در این دنیا نباشم...

اشک هایش به پهنای صورت جاری شده اند، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم، می زنم زیر گریه...

تو چرا گریه می کنی خانم خبرنگار؟! تو که ماشین داری و حتما پول هم داری...

می گویم، امروز روز جهانی کودک است رضا...

از من چیزی بخواه تا برایت فراهم کنم.

می گوید می شود برای خواهرم یک عروسک بگیری تا به اسم خودم به او هدیه دهم؟

با کمال میل قبول می کنم و راه اسباب بازی فروشی را در پیش میگیریم.

تا همان مغازه سکوت محض در جریان است، من در میان افکار پریشان خودم، خودم را گم کرده ام و به آرزوهای نداشته رضا حسرت می خورم! و این رضاست که آرام بیرون را نگاه می کند و از اینکه قرار است خواهرش را خوشحال کند، شادمان است.

امروز روز جهانی کودک است، کودکانمان را دریابیم، کودکان کار را بسیارتر...



با دوستان خود به اشتراک بگذارید

https://goo.gl/xmms9W

نظرات درج شده

سعید غزنوی
یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ۱۶:۱۱:۱۱
IR

کاش مسئولان ذیربط هم به اطراف خود هم نگاه میکردند نه فقط به اطرافیان خود ! کاش ...

ایران جهان

شمال غرب

  • تبریز

    سه شنبه

    ۲۱ آذر ۱۳۹۶
  • ۲°
  • مه
آب و هوا

پایگاه اطلاع رسانی ائل

سرویس : اجتماعی , تاریخ اصلاح گردد شناسه خبر : ۵۹۵۹۸

ائل به بهانه روز جهانی کودک گزارش می دهد؛

می خواهم یک روز تمام مصیبت هایم را بنویسم/ هیچ آرزویی ندارم جز اینکه دیگر در این دنیا نباشم

از خواندن و نوشتن هیچ چیزی نمی دانم ولی خیلی دوست دارم یک روز بتوانم نوشتن بلد شوم و تمام اتفاقاتی که برایم افتاده است را بنویسم.

ائل/ میناسادات حسینی؛

اسمش رضاست، 12 سال سن دارد. هر بار که او را در چهارراه و پشت چراغ قرمز می بینم، دستمال کاغذی طرح عروس و داماد را به زور از پشت پنجره ماشین نشانم می دهد که بخر!

امروز شیشه را پایین دادم و گفتم مگر چقدر دستمال کاغذی استفاده می کنم که هر بار مجبورم میکنی بخرم؟!

لبخند تلخی زد و گفت: توروخدا بخر، مگر چیزی ازت کم میشه! بغضی کرد و از ماشین من فاصله گرفت...

نتوانستم چهارراه را بدون توجه به این پسرک 12 ساله ترک کنم، ماشین را جایی پارک کردم و به نزدش آمدم، داشت با راننده دیگری بر سر قیمت دستمال کاغذی چانه میزد، از پشت صدایش زدم، آقا پسر میشه با هم حرف بزنیم؟!

تعجب کرد! من که دیگه اصرار نکردم، چیکارم داری؟!

لبخندی زدم و گفتم میشه بیای داخل ماشین من با هم حرف بزنیم، می خوام هم تو کمکم کنی و هم من کمکت کنم!

تعجبش بیشتر شد ولی نمی دانم کدامین حسش او را برای آمدن نزد من کنجکاوتر کرد!

داخل ماشین که نشستیم خودم را به رضا معرفی کردم، گفتم خبرنگارم و می خواهم با وی از سختی هایی که می کشد مصاحبه کنم، در ابتدا می خواست برود ولی به هر طریق ممکن راضی اش کردم، چند دقیقه ای پیشم بماند.

به بهانه فرارسیدن روز جهانی کودک پای صحبت های دو نفره من و این کودک مظلوم کار بنشینید:

مجبورم کار کنم

ائل/ رضا از خودت بگو و خانواده ات، خواهر و برادر داری؟

12 سال سن دارم، از وقتی فهمیده ام کار یعنی چی، کار می کنم، نه اینکه دوست داشته باشم، نه؛ مجبورم کار کنم.

غیر از من یک برادر 10 ساله و خواهر 5 ساله هم دارم، چند چهارراه آن طرف تر، برادر کوچکم هم دستمال کاغذی می فروشد. خواهرم هم همراه مادرم، هرازگاهی می روند خانه پولدارهای شهر و حیاط و خانه شان را تمیز می کنند.

ائل/ و پدرت؟

پدر ندارم، یعنی داشتم ولی انقدر مواد کشید تا مُرد...

سرش پایین است و شانه هایش سنگین، آنقدر سنگین که فکر می کنم نمی تواند سر بلند کند... بیسکویتی همراه دارم، همان را بهانه میکنم و صدایش میزنم، آقارضا از دهن نیفتد!

سرش را بلند میکند و بیسکوییت را از دستم می گیرد و می خواهد برود که مانع میشوم!

هنوز هزاران سوال بی جواب در ذهنم دارم...

زندگی مان هر روز شبیه جهنم بود

ائل/ فوت پدرت باعث شد تا کار کنی؟

تا قبل از مُردن پدرم هم کار می کردم، هر چه کار می کردم به زور ازم می گرفت و با همان هم مواد می گرفت، روزی نبود که در خانه من و برادر و خواهرم مادرم را کتک نزند، زندگی مان هر روز شبیه جهنم بود ولی از وقتی مُرده آرامش داریم، هر چند کار کردن سخت است...

ائل/ مدرسه نمی روی آقا رضا؟

نه، از خواندن و نوشتن هیچ چیزی نمی دانم ولی خیلی دوست دارم یک روز بتوانم نوشتن بلد شوم و تمام اتفاقاتی که برایم افتاده است را بنویسم.

می خواهم یک روز تمام مصیبت هایم را بنویسم

ائل/ پس دوست داری نویسنده شوی؟

نه به آن معنی، می خواهم همه مصیبت هایی که به سرمان آمده است را بنویسم تا همه بخوانند و به خاطر زندگی که دارند خدارا شکر کنند.

می خواهم بمیرم

ائل/ آرزویی داری؟

نه هیچ آرزویی ندارم جز اینکه دیگر در این دنیا نباشم...

اشک هایش به پهنای صورت جاری شده اند، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم، می زنم زیر گریه...

تو چرا گریه می کنی خانم خبرنگار؟! تو که ماشین داری و حتما پول هم داری...

می گویم، امروز روز جهانی کودک است رضا...

از من چیزی بخواه تا برایت فراهم کنم.

می گوید می شود برای خواهرم یک عروسک بگیری تا به اسم خودم به او هدیه دهم؟

با کمال میل قبول می کنم و راه اسباب بازی فروشی را در پیش میگیریم.

تا همان مغازه سکوت محض در جریان است، من در میان افکار پریشان خودم، خودم را گم کرده ام و به آرزوهای نداشته رضا حسرت می خورم! و این رضاست که آرام بیرون را نگاه می کند و از اینکه قرار است خواهرش را خوشحال کند، شادمان است.

امروز روز جهانی کودک است، کودکانمان را دریابیم، کودکان کار را بسیارتر...