تلگرام
کانال ائل در تلگرام
دنبال کنید

برای آقا محسن؛

صاحب با صلابت ترین و مهربان ترین چشم ها! ما را به میهمانی عطر نفس های خدایی ات ببر/ برای تمام لحظات بی قراری مان امَّن یُجیب بخوان

می دانم کوچکترینم برای از تو نوشتن، اما ای بزرگترینم! صاحب با صلابت ترین و مهربان ترین چشم ها... ما را به میهمانی عطر نفس های خدایی ات ببر...

صاحب با صلابت ترین و مهربان ترین چشم ها! ما را به میهمانی عطر نفس های خدایی ات ببر/ برای تمام لحظات بی قراری مان امَّن یُجیب بخوان

 ائل/ میناسادات حسینی؛

برای تو می نویسم، برادرم؛ آقا محسن...

هم اکنون که دست به قلم برده ام تا برای تو بنویسم، زبانم بند آمده است... این روزها زیاد از تو شنیده ام، زیاد از تو خوانده ام، زیاد از تو دیده ام و زیاد با تو برای خودم گریسته ام!

مدتی بود روزهایم رنگ غربت به خود گرفته ، دلمشغولی های این دنیا امانم را بریده بودند، انگیزه ای نداشتم برای زندگانی فانی این دنیایم، غمی داشتم که فکر می کردم بزرگترین غم دنیاست...

در حوالی پرسه گاه خیالم در همان دنیای مجازی، نام و یادت را شنیدم، مشتاقت شدم و بارها به چشمانت خیره...

سخنان زهرایت را خواندم، صدایش را شنیدم و اشک های دردانه ات را به جان خریدم، هر بار جگرم بیشتر آتش گرفت...

آقا محسن جان!

برادر عزیزم...

اینک که این کلمات هجوم آورده اند بر سفیدی کاغذم، شرمسارم، شرمسار از تمام لحظاتی که به بطالت گذراندم، از لحظاتی که رنگ و بوی دنیا داشت و من مدعی اخروی بودنشان بودم!

در روزها و شب های زیبای جهادت در اردوهایی به همین نام، روزها و شب هایی که بر خاک شلمچه و طلاییه و فکه قدم میزدی، چه ها گفتی، فقط خدا می داند و بس!

می دانم کوچکترینم برای از تو نوشتن، اما ای بزرگترینم! صاحب با صلابت ترین و مهربان ترین چشم ها... ما را به میهمانی عطر نفس های خدایی ات ببر...

آراممان کن تا صاحب همان نگاهی شویم که در برابر دشمن، جز فخر و صلابت، جز غرور و مردانگی و عزت، چیز دیگری دیده نمی شود...

بیا به لحظات افسرده زمینی مان و آسمانی مان کن...

همسر مهربان زهرا؛ همدم تمام لحظات شیرین زندگی زهرا؛ بابای عزیز علی... شهد شیرین شهادت گوارای وجودت...

برای من دستی به دعا بردار و امن یجیب بخوان، برای تمام لحظات بی قراری مان بخوان... بخوان که دعای تو اثر دارد، دعا کبوتر عشق است، بال و پر دارد...

تا دنیا دنیاست، نگاهت را به خاطر خواهم سپرد، می دانم به دادِ لحظه های غریبم همین نگاه خواهد رسید، با همین نگاه آرمان هایم را دوباره در گوش زمین و زمان زمزمه خواهم کرد و در راه عشق به رسم عشاق، قسم خواهم خورد که سر خواهم داد...

با دوستان خود به اشتراک بگذارید

https://goo.gl/VEnGm1

ایران جهان

شمال غرب

  • تبریز

    شنبه

    ۲۸ مرداد ۱۳۹۶
  • ۲۹°
  • صاف
آب و هوا

پایگاه اطلاع رسانی ائل

سرویس : فرهنگی , تاریخ اصلاح گردد شناسه خبر : ۵۸۰۲۲

برای آقا محسن؛

صاحب با صلابت ترین و مهربان ترین چشم ها! ما را به میهمانی عطر نفس های خدایی ات ببر/ برای تمام لحظات بی قراری مان امَّن یُجیب بخوان

می دانم کوچکترینم برای از تو نوشتن، اما ای بزرگترینم! صاحب با صلابت ترین و مهربان ترین چشم ها... ما را به میهمانی عطر نفس های خدایی ات ببر...

 ائل/ میناسادات حسینی؛

برای تو می نویسم، برادرم؛ آقا محسن...

هم اکنون که دست به قلم برده ام تا برای تو بنویسم، زبانم بند آمده است... این روزها زیاد از تو شنیده ام، زیاد از تو خوانده ام، زیاد از تو دیده ام و زیاد با تو برای خودم گریسته ام!

مدتی بود روزهایم رنگ غربت به خود گرفته ، دلمشغولی های این دنیا امانم را بریده بودند، انگیزه ای نداشتم برای زندگانی فانی این دنیایم، غمی داشتم که فکر می کردم بزرگترین غم دنیاست...

در حوالی پرسه گاه خیالم در همان دنیای مجازی، نام و یادت را شنیدم، مشتاقت شدم و بارها به چشمانت خیره...

سخنان زهرایت را خواندم، صدایش را شنیدم و اشک های دردانه ات را به جان خریدم، هر بار جگرم بیشتر آتش گرفت...

آقا محسن جان!

برادر عزیزم...

اینک که این کلمات هجوم آورده اند بر سفیدی کاغذم، شرمسارم، شرمسار از تمام لحظاتی که به بطالت گذراندم، از لحظاتی که رنگ و بوی دنیا داشت و من مدعی اخروی بودنشان بودم!

در روزها و شب های زیبای جهادت در اردوهایی به همین نام، روزها و شب هایی که بر خاک شلمچه و طلاییه و فکه قدم میزدی، چه ها گفتی، فقط خدا می داند و بس!

می دانم کوچکترینم برای از تو نوشتن، اما ای بزرگترینم! صاحب با صلابت ترین و مهربان ترین چشم ها... ما را به میهمانی عطر نفس های خدایی ات ببر...

آراممان کن تا صاحب همان نگاهی شویم که در برابر دشمن، جز فخر و صلابت، جز غرور و مردانگی و عزت، چیز دیگری دیده نمی شود...

بیا به لحظات افسرده زمینی مان و آسمانی مان کن...

همسر مهربان زهرا؛ همدم تمام لحظات شیرین زندگی زهرا؛ بابای عزیز علی... شهد شیرین شهادت گوارای وجودت...

برای من دستی به دعا بردار و امن یجیب بخوان، برای تمام لحظات بی قراری مان بخوان... بخوان که دعای تو اثر دارد، دعا کبوتر عشق است، بال و پر دارد...

تا دنیا دنیاست، نگاهت را به خاطر خواهم سپرد، می دانم به دادِ لحظه های غریبم همین نگاه خواهد رسید، با همین نگاه آرمان هایم را دوباره در گوش زمین و زمان زمزمه خواهم کرد و در راه عشق به رسم عشاق، قسم خواهم خورد که سر خواهم داد...